تبليغاتX
حزب الله

من جای شما بودم تا آخر این متن رو می خوندم ...

بدجوری ترکشای این گلوله اینور و اونور میرن ، از ما گفتن بود :


                                          ایرانی مزدور

 

اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و دست خالی  با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم . بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده ! اسمش عزیز بود . شبها می شد مرد نامرئی ! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد . زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش عقب .

 وقتی خرمشهر سقوط کرد ، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم . اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران بازگردانیم . یک هو یاد عزیز افتادیم . قصد کردیم به عیادتش برویم . با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم سراغش . پرستار گفت که در اتاق ۱۱۰ است . اما در اتاق ۱۱۰ سه مجروح بستری بودند . دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود . دوستم گفت : "اینجا که نیست ، برویم شاید اتاق بغلی باشد !" یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به وول وول خوردن و سر و صدا کردن . گفتم : "بچه ها این چرا این طوری می کند . نکنه موجیه ؟" یکی از بچه ها با دل سوزی گفت : "بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغان شده !" پرستار از راه رسید و گفت : "عزیز را دیدید ؟" همگی گفتیم : "نه ، کجاست ؟" پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره کرد و گفت : "مگر دنبال ایشان نمی گردید ؟" همگی با هم گفتیم : "چی ؟ این عزیزه !؟" رفتیم سر تخت .

عزیز بد بخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیبهای سفید گم شده بود . با صدای گرفته و غصه دار گفت : "خاک تو سرتان . حالا مرا نمی شناسید ؟" یک هو همه زدیم زیر خنده . گفتم : " تو چرا این طور شدی ؟ یک ترکش به پا خوردن که این قدر دستک دمبک نمی خواد !" عزیز سر تکان داد و گفت : "ترکش خوردن پیشکش . بعدش چنان بلایی سرم آمد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است !"بچه ها خندیدند . آنقدر به عزیز اصرار کردیم تا ماجرای بعد از مجروحیتش را تعریف کرد .

ـ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردند عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند . تو همین هیس و بیس یک سرباز موجی را آوردند انداختند تو سنگر . سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته بر و بر نگاهم کرد . راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماستهایم را کیسه کرده بودم . سرباز یک هو بلند شد و نعره زد : "عراقی پست فطرت می کشمت!" چشمتان روز بد نبیند ، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد . به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم . حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد . سربازه آن قدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت . من فقط گریه می کردم و از  خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زود تر شفا بدهد .

بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم . دو مجروح دیگر هم روی تختهایشان دست و پا می زدند و کرکر می کردند .

 عزیز ناله کنان گفت : "کوفت و زهر مار هرهرکنان ؟ خنده داره ؟ تازه بعدش را بگویم . یک ساعت بعد به جای آمبولانس یک وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش . تا رسیدن به اهواز ، یک گله گوسفند نذر کردم که او دوباره قاطی نکند . تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد . مردم گوش تا گوش دم بیمارستان بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند . سرباز موجی نعره زد : "مردم این یک مزدور عراقیه . دوستان مرا کشته!" و باز افتاد به جانم . این دفعه چند تا قلچماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جای سالم در بدنم نماند . یک لحظه گریه کنان فریاد زدم : "بابا من ایرانیم ، رحم کنید ." یک پیرمرد با لهجه ی عربی گفت : "آی بی پدر ، ایرانی هم بلدی ، جوانها این منافق را بیشتر بزنید !" دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند .

 حالا هم که حال و روز مرا می بینید ." پرستار آمد تو و با اخم گفت : "چه خبره ؟ آمده اید عیادت یا هرهرکردن . ملاقات تمامه . برید بیرون !" خواستیم با عزیز خدا حافظی کنیم که ناگهان یک نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد : "عراقی مزدور ، می کشمت !" عزیز ضجه زد : "یا امام حسین . بچه ها خودشه . جان مادرتان مرا از اینجا نجات بدهید !"

برگرفته از کتاب : رفاقت به سبک تانک

نوشته شده در شنبه 28 آذر1388
ساعت 21:25 توسط ... | |

ترب می خواهی ؟

تعداد مجروحین بالا رفته بود . فرمانده از میان گرد و غبار انفجار ها دوید طرفم و گفت : (( سریع بی سیم بزن عقب . بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد ! ))

شستی گوشی بی سیم را فشار دادم . به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقیها از خواسته ی مان سر در نیاورند پشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم . گفتم : (( حیدر ، حیدر ،رشید )) چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید و بعد صدای کسی آمد :

- رشید به گوشم .

- رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید !

- هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟

- شما کی هستید ؟ پس رشید کجاست ؟

- رشید چهار چرخش رفت هوا . من در خدمتم .

- اخوی مگر برگه کد نداری ؟

- برگه کد دیگه چیه ؟ بگو ببینیم چه می خواهی ؟

دیدم عجب گرفتاری شده ام . از یک طرف باید با رمز حرف می زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم .

- رشید جان از همان ها که چرخ دارند !

- چه می گویی ؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی ؟

- بابا از همانها که سفیده

- هه هه نکنه ترب می خواهی ؟

- بی مزه ! بابا از همونها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره .

- د لامصب زودتر بگو که آمبولانس می خواهی !

کارد می زدند خونم در نمی آمد ! هر چی بد و بی راه بود به آدم پشت بی سیم گفتم .

برگرفته از : رفاقت به سبک تانک

 

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388
ساعت 23:8 توسط ... | |
خیلی شرمنده ام ...

از تمامی دوستان ...

من چون دانشجو هستم وقت نمی کنم خیلی به وبلاگ سر بزنم ولی تا جایی که بشه سراغش میام...

اگر هم به شما رفقا سر نمی زنم علتش همینه .!

                    فان حزب الله هم الغالبون

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388
ساعت 22:44 توسط ... | |
سلام

فکر کردید ما سنگر و خالی می کنیم ...


مردن و زنده شدن

مسیر طولانی و خسته کننده ای را طی کرده بودیم . باران هم می بارید و زمین حسابی گل شده بود .

به یک سنگر خالی رسیدیدم . قرار شد برویم داخل سنگر و استراحت کنیم . چند دقیقه ای نگذشته بود که یک عراقی وارد سنگر شد ! چشممان گرد شده بود و حسابی ترسیده بودیم . وقتی ترسمان بیشتر شد که به دنبال این عراقی هفت عراقی هیکلی دیگر هم وارد سنگر شدند !

نه راه پس داشتیم و نه راه پیش . آماده شدیم برای اسارت ! بلند شدیم که خودمان را جمع و جور کنیم که یک بسیجی نوجوان پشت سر عراقی ها وارد سنگر شد و با آرامش گفت : "به اینها هم جا بدهید که بنشینند ! درست است اسیرند ولی نباید زیر باران بمانند !"

 

به نقل از اولین و تنها ترین نشریه ی طنز هنر و ادب پایداری :

خمپاره

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388
ساعت 10:17 توسط ... | |
حق الناس

باران همچنان می بارید و هیچ کس از سنگر بیرون نمی رفت مگر برای رفع حاجت یا آوردن آب از لب چشمه .

صبح ، با صدای بچه ها از خواب بیدار شدم تا صبحانه بخوریم . اما چه صبحانه ای ! نه نانی برای خوردن بود و نه پنیر و نه مربایی.فقط چای آماده بود و سفره خالی از نان . بچه ها می پرسیدند : چه کار کنیم ؟  به فکرم رسید که از جیره ی خشک قاطر ها استفاده کنیم.

به بچه ها گفتم : یک فکری ، یک گونی نان خشک کنار توالت افتاده که برای قاطر هاست . به محض این که این را گفتم ابراهیم ابراهیمی گفت : آخ جان رفتم که بیاورم و به سمت توالت دوید که با صدای بلند گفتم : ابراهیمی ، صبر کن رضا تاجیک چشم های قاطر را بگیرد ، یک وقت قهر نکند . بعد نانش را بردار !

طولی نکشید که ابراهیمی با یک ظرف پر از نان خیس وارد سنگر شد . سفره پهن بود . ظرف نان را وسط سفره خالی کرد . آب از سفره راه افتاد . بچه ها لیوان های چای را وسط سفره گذاشتند . هر کس لیوانی برداشت و شیرین کرد . ابراهیمی مقداری نان برداشت . آن را گلوله کرد و سپس آبش را گرفت .

او اولین لقمه را با اشتهای فراوان بلعید . همین طور که می خورد دست توی دهانش کرد و با انگشتش یک مو درآورد . وقتی دیدم حالم به هم خورد و کنار سفره نشستم و به بچه ها گفتم : می دانید این موی چیه ؟! این موی سبیل قاطر است !بچه ها خندیدند و چای از دهان و بینی ابراهیمی بیرون پاشید .

عجب سیبیلایی داره

نانها کپک زده بودند و نمی شد به آنها نگاه کرد . اما به اجبار آنها را خوردیم . اگر قاطر می فهمید که جیره ی خشکش را برداشتیم ، نفری یک جفتک نثارمان می کرد . شاید هم از گروهان انتقالی می گرفت و می رفت !

خلاصه با حمله ی ناجوانمردانه ی ما به انبار جیره ی خشک قاطر دو روزی را سر کردیم...

بخشی از کتاب جنگ دوست داشتنی .

به نقل از اولین و تنها ترین نشریه ی طنز هنر و ادب پایداری :

خمپاره

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388
ساعت 17:4 توسط ... | |
۱۵ نفر بودیم که دبیرستانمان تمام نشده رفتیم جبهه . دوست ، هم محلی ، هم هیاتی بودیم با هم . بر عکس الان جثه ام از همه شان بزرگتر بود ولی از نظر سنی کوچکترینشان بودم .

 هم قسم شده بودیم تا شهید نشدیم از خط برنگردیم عقب . چند ماه اول در هر عملیاتی که شرکت می کردیم هر ۱۵ نفرمان صحیح و سالم بر می گشتیم . حتی کوچکترین خراشی هم بر نمی داشتیم .رویمان نمی شد سرمان را بالا بگیریم از خجالت .

تا اینکه طلسم شکست و یکی مان شهید شد . همه خوشحال و سرحال بودیم و منتظر رفتن . عملیات بعدی سه نفر دیگرمان هم رفتند پیش حوری ها .

توی صف حرکت می کردیم که پلاکم افتاد . خم شدم که بردارم ، تیر خورد وسط پیشانی دوستم . او هم رفت . انگار پنج قل خوانده باشند برایمان . تیر می چرخید و می چرخید و به جای اینکه بخورد به من می خورد به بغل دستیم . نه نفرمان بیشتر نمانده بودیم .

چهارتایمان نشسته بودیم توی سنگر و منچ بازی می کردیم که تنگم گرفت . وسط بازی رفتم مستراح که حمله ی هوایی شد . بیرون که آمدم دیدم سنگر نیست . دود شده بود رفته بود هوا . لعنت به ... که بد موقع بگیرد .

 کربلای یک ، دو ، سه ، چهار ،پنج هم آمد و هر کدام از عملیات ها یکی شان رفت پیش خدا جز منی که کوچکتر از همه بودم . همه رفته بودند و دیگر نوبت من بود .منتظر کربلای شش بودم که دیگر نیامد . اسم عملیات ها عوض شد و من ماندم و حوضم . اواخر جنگ بود که اسیر شدم . خوشحال بودم که هنوز راه فراری هست . کلی شکنجه ام کردند . بعضی از همبند هایم شهید شدند ولی چون جثه ام درشت بود و بنیه ام قوی زود خوب می شدم . هر کاری کردند نمردم . بالاخره آزاد شدیم . برگشتم خانه . نه موشکی آمد و نه خمپاره و نه تیری .

منطقه ی عملیاتی کربلای 5 (شلمچه) 

دیگر نا امید بودم که سرفه ها شروع شد . بدنم تحلیل رفت . افتادم به شیمی درمانی . حالا هم که نشسته ام روی تخت بیمارستان . موهایم ریخته است . هر ده دقیقه یک بار سرفه می کنم . دکتر ها گفته اند سرطان خون دارم و تا سه ، چهار ماه دیگر رفتنی ام . خوشحالم . تلویزیون دارد تبلیغ شامپو می کند . دست می کشم به سرم و می خندم . اخبار علمی فرهنگی شروع می شود . می خواهم خاموش کنم که می گوید " با توانمندی متخصصین جوان و محققین برومند این مرز و بوم داروی درمان سرطان خون کشف شد . مسئول پروژه ی این دارو گفته است ... "

تلویزیون را خاموش می کنم . شاید ترکشی ، تیری ، خمپاره ای ، چیزی ...

به نقل از اولین و تنها ترین نشریه ی طنز هنر و ادب پایداری :

خمپاره

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388
ساعت 11:16 توسط ... | |

 یه هفشتایی موتور سوار می شدن ، منم از خدا خواسته پریدم پشت یکی از موتورا ، همه دو ترک ...

افتادیم تو اوتوبان و علی علی رفتیم که از پشت سر بیایم ...

رسیدیم سر خیابونی که آشوبگرا توش بودن ، سر پایینی بود ، هم آشوبگرا رو می دیدیم هم بچه ها رو ، یه چیز تو مایه های قسمت دوم ارباب حلقه ها بود ...

!

وقتی ما رسیدیم پشت سرشون یه موتور سوار رو دیدم که لباس نظامی تنش بود ... ؟!

این اینجا چی کار می کنه ؟ ، آقا این تا ما رو دید هر چی زور زد این موتورش رو روشن کنه... مگه لعنتی روشن می شد .

می فهمیدم چی می کشید ... حتما با خودش می گفت : الان این هیولاها من رو می خورن ، عجب غلطی کردم اومدم اینجا ، خدایا اگه در برم قول می دم آدم خوبی بشم...

این بنده ی خدا همینجوری در حال هندل زدن از یه خیابونه دیگه در رفت...

خلاصه ما هم ...

یه دفعه موتور سوارا شروع کردن به گاز دادن و حمله ...

این کسی که من ترکش نشسته بودم یه چیزی از دستش افتاد زمین . من تا پریدم پایین و اون رو برداشتم و سوار شدم ...

... کار از کار گذشته بود . دوستان دل رو زده بودند به مرداب و با موتور از وسط این مرداب مواج گذشته بودند و فقط شکاف وسط این مرداب رو از خودشون به یادگار گذاشته بودند . ما هم با موتور دو نفری دل رو زدیم به همون مرداب ...

همین که رسیدیم لب ساحل شکاف مرداب بیشتر شد و مرداب خروشان...

یه لحظه سمت چپم رو نگاه کردم ... ای کاش نگاه نمی کردم ...

همه یه تیکه آجر تو دستشون بود و انگار منتظر ما دوتا بودن که جبران خسارت کنن ، حالا بیا و درستش کن ...

تنها کاری که کردم سپر رو گرفتم سمت راست موتور و با اون یکی دست سرم رو گرفتم ...

می فهمیدم چیا به موتور می خورد ، اولیش آجر بود ، دومیش هم فکر کنم موزاییک بود ، بقیش هم هر چی تو خیابون پیدا می شد .موتور بدبخت هم هی این ور و اونور می رفت ، یه لحظه دیدم داریم پهن می شیم رو زمین ، گفتم اگه بخوریم زمین یا باید با کاردک ما رو جمع کنن یا همونجا واسمون یه یادواره بزارن .

خوب شد نخوردیم زمین

خدا کمک کرد...

 موتور از بغل یهو صاف شد و ... از این ور مرداب زدیم بیرون .

ما ازین ور زدیم بیرون و بقیه ی بسیجی ها هم از همین طرف ریختن وسطشون . فکر نمی کنم لازم به توضیح باشه ، تنها کاری که آشوبگرا می تونستن بکنن این بود که سوار همدیگه بشن و خلاصه یالا حیوون ...

فقط این وسط این بنده ی خدایی که سوار موتورش بودم چند تا از دندوناش شکسته بود ، سر و صورتش داغون شده بود و خلاصه همین جوری خون می اومد ، یه چفیه بست دور سرش و رفت... 

به حول و قوه ی الهی تقریبا دور و بر ساعت 2 نیمه شب کل اون منطقه آزاد شد ، فقط مونده بود پاکسازی خیابونای اطرف ،

نیروی کمکی رسید ... خدا رو شکر بالاخره یگان ویژه ی نیروی انتظامی رسید ... اما خیلی زود اومده بودند هنوز تا صبح خیلی مونده بود ... بندگون خدا از خوابشون زده بودند اومده بودند کمک ما زخمی ها رو ببرن ، آخی . 

ما هم همه خسته و زخمی ... می خواستیم نیروی انتظامی رو هم له کنیم...

برید کمکشون ...

بچه ها طرف منطقه ........... گیر کردن . سه نفرشون بیهوش وسط خیابون افتادن . آشوبگرا از بالای ساختمونا دارن همین جوری سنگ و موزاییک و میلگرد و ... پرت می کنن رو سرشون . یکی از بچه ها تیر خورده ...

به ما دستور دادن برگردید !

 برای چی ؟

اگه برید اونجا آمار تلفات بیشتر می شه...

به هر زوری که بود ما رو تونستن برگردونن و ...

چند روز بعد شنیدیم اون منطقه هم توسط بسیج آزاد شده بود و البته یکم خرج رو دست شهرداری گذاشته بود...

این بود خاطره ای که هر چند به صورت افسانه ای طنزوار می ماند ، اما در پس این ماجرا تلخی هایی بود که با اقیانوسی از اشک هم پاک نمی شود...

!

 راستی این رو هم بگم :

-----فان حزب الله هم الغالبون-----

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388
ساعت 11:32 توسط ... | |

طبق گزارشات و مشاهدات حاصله قسمت سوم این خاطره از مرحله تایپ خارج شده و به زودی در معرض دید قرار می گیرد.

؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388
ساعت 16:26 توسط ... | |

کجا بودم...

آها ، سر بساط بودم... آره ، بساطی پهن کرده بودند. من و چند نفر دیگه خیلی که زور زده بودیم تعدادمون شده بود10 نفر .

کجا ؟ توی همون کوچه ...

قرار بود ما اون کوچه رو نگه داریم که آشوبگرا بچه ها رو دور نزنن یا به اصطلاح دیگه بچه ها قیچی نشن .

ما سر کوچه بودیم و آشوبگرا ته کوچه ...

بگذریم از همسایه های خوبمون که یکم پایین تر از ما و دور از چشم ما نیرو جمع می کردن و آلودگی صوتی ایجاد می کردن .

در حین این ماجرا یه سری از بچه ها توی بلوار ماشینا رو رد می کردن و می گفتن از جلوی کوچه سریع رد شید تا یه موقع سنگی ، چیزی به ماشینتون نخوره ، ولی به خاطر این که مردم ایران باهوش و با استعداد و در بعضی موارد کاراگاه هستن باید صبر می کردن توی کوچه رو یه نگاه مینداختند ، شاید چیزی دستگیرشون می شد .

بین این ماشینا یه ماشین اومد پر از خانومهای متشخصی که دوستان پسر داشتند!!!!!!!!!!... 

ما به اینا گفتیم سریع رد شید و ... ولی اینها هم جزو گروه ویژه ی تحقیقات بودند و باید توی کوچه رو نگاه می کردند ، تازه نمی شد که به حرف یه مشت بچه بسیجی گوش داد شاید جو گیر شدن فکر کردن چه خبره !...

خلا صه خیلی آروم و با طمئنینه از جلوی کوچه داشتن رد می شدن که یه سنگی از ته کوچه محکم خورد به شیشه ی طرف راننده...

همه که توی ماشین خیز رفتن هیچ اون ماشینای عقبی هم ... همه فهمیده بودند که بحث جدیه.

بحث واقعا جدی بود

به هر بدبختی که بود آشوبگرا اون کوچه رو ول کردند و عقب نشینی کردند...

در حال شکر و سپاس خداوند منان بودیم که یکی داد زد بچه ها اونور کمک می خوان...

اصلا حواسم به خیابون رو به رو نبود...

به به چه منظره ای ، سی چهل نفر از بچه ها مثل شیر وسط خیابون با سپراشون یه دیوار درست کرده بودن و پشت این سپرا پناه گرفته بودند .

تقریبا این جوری ولی منظم تر

 ده قدم جلوتر هم آشوبگرا که تعدادشون سه رقمی بود و به راحتی به 500 نفر می رسیدند مشغول خراب کردن اون دیوار بودند ، بین اینا هم آتیش و دود و ...

همه گی رفتیم کمک اونا و بهشون ملحق شدیم...

تا حالا این قدر به این آشوبگرا نزدیک نشده بودم ، درست جلوی خط مقدم بودیم  ، به حدی نزدیک بودیم که از روی لب خونی می فهمیدیم بی تربیتا چی  می گن .

در همین گیر و دار که اونا ما رو سنگ بارون می کردن و گاهی اوقات کوکتل مولوتف هدیه می دادند.

خودتون مشاهده کنید...

 یه سری موتور سوار اومدند و گفتند :

 می خوایم از پشت سر بهشون حمله کنیم ، کسی هست با ما بیاد ؟...

ادامه دارد...

نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388
ساعت 14:19 توسط ... | |

تویه یکی از محله های تهران یه پارک بود...

مثلا این پارک

این پارکه پاتوق بعضی از آدم های خاص شده بود مخصوصا بعد از اعلام نتایج انتخابات...

یه روزی از روزها مثل بقیه روزها به ما آماده باش دادن تا...

ما هم مثل بقیه ی دوستان در محل مورد نظر حضور پیدا کردیم .

خب نماز مغرب و عشاء رو خوندیم و یا علی آماده ی حرکت شدیم . سپر دارا جلو کمان دارا عقب ای بابا ببخشید یه لحظه جوگیر شدم فکر کردم توی فیلمم.

می گفتم ، اونهایی که هم سپر داشتن هم کلاه جلو وای میستادن و به همین ترتیب ما بقی پشت سرشون...به ستون یک ، همه راه افتادیم به سمت پارک مورد نظر...

هنوز به پارک نریسده ، صداشون می اومد...چرت و پرت میگفتن.

وقتی نزدیک تر شدیم به محض دیدن ما همشون در رفتن توی پارک . ما هم جلوی پارک صف کشیدیم . تو حاله خودمون بودیم که یه دفعه دیدیم از آسمون داره سنگ می باره همه سپر ها رو محکم گرفتن رو به پارک... سنگا هم محکم می خورد به این سپرا ... 10 دقیقه ای می شد ، ما فقط سیبل این آدم های به اصطلاح معترض بودیم ... این رو هم بگم ما یه طرف دیوار بودیم یعنی ، توی خیابون و اون طرفی ها هم اونور دیوار چون پارک حالت سراشیبی داشت ، بین پارک و خیابان دیوار بود...

یه چیز تو این مایه ها بود

خلاصه نه ما اونا رو می دیدیم نه اونا ما رو . اونا می زدن ما هم می خوردیم ... بعضی از این سنگا از زیر سپر ها محکم می خورد توی ساق پای بچه ها برای همین همه روی زانو نشستیم و سپر ها رو روی لبه ی جدول گذاشتیم  البته کج گرفته بودیم که سنگا به سرمون نخوره...

سرتون رو درد نیارم یه دفعه دستور حمله صادر شد با رمز یا زهرا ، یا علی ، و...

ریختیم توی پارک ...فاصله نگیرید ، دور نشید ، آقا برگرد ، کجا می ری ، الان میگیرنت... اینا رو فرماندمون می گفت . یکسری از این رفقا زده بودن دنده هوا و همین جوری داشتن دنبال اون آدم های به اصطلاح معترض می دویدند.

من خودم وقتی داشتم دنبال اونا می کردم وسطای راه یه زنی رو دیدم که از ترس علاوه بر اون دو تا پاش دو سه تای دیگه هم قرض گرفته بود و خلاصه سرعتی داشت ، حالا شما فرض کنید با این سرعت یکی بخوره زمین ، وای چه بلایی سرش میاد ، گفتم این که داره از زمین و زمان می خوره حد اقل دیگه ما باهاش کاری نداشته باشیم ، وقتی همه ی اون ها فرار کردند ما دور هم جمع شدیم ، فرمانده نیرو ها رو به دو قسمت تقسیم کرد.

الحمد الله پارک آزاد شد ولی همه ی اون ...لا اله الا الله...انسان های معترض رفته بودند داخل خیابان پایین پارک . چه جمعیتی 500 نفر اونا بودند ما هم حدود 50 نفر ... رفقا رفتن توی همون خیابون پایین پارک ...

دقیقا روبروی اون خیابون اون طرف بلوار یه کوچه بود که یکسری از اون مخالفین توی اون کوچه ، بله دیگه ، بساطی پهن کرده بودند...

ادامه دارد...

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388
ساعت 0:8 توسط ... | |